تاحالا به چشم های بچه ها دقت
کردید؟ اونم بچه های کلاس اولی؟یه نفر می گفت : من فقط چشم درشت ها رو دوست
دارم .....تازه باید مشکی هم باشه ...اما من....
یکی از همکارام گفت: سلیقه ت خیلی
هم خوب نیست ..... بعضی بچه ها رو خیلی دوست داری که زیاد هم قشنگ
نیستند....ولی من دوستشون دارم ...رضا رو ...میلاد رو .... حسین رو....مهدی
حبیبی رو .... سورنا رو .......سهیل رو.... اصلا مگه می تونم بگم دوستشون
ندارم ؟همشون رو حتی اگه داوود باشه و نقص به اون واضحی توی چهره ی معصومش
همشون قشنگند ...همشون معصومند...
...وقتی معصومانه دروغ میگن ...یا یواشکی خوراکی میخورند...یا موشک درست می کنند. اما بیشتر از
هر چیزی پلک زدنشون رو دوست دارم ....تا حالا به پلک زدن بچه ها دقت کردید؟
بچه ها وقتی پلک می زنند همه چیزشون مشخصه...اگه دروغ بگن..یا اگه رنجی
پشت این پلکها نهفته باشه.... آخه بچه ها به نسبت بزرگترها چشماشون
درشتتره و آینه ای تر....
اما چرا این مطلب رو نوشتم؟
دیروز مامان یکی از بچه ها زنگ
زد... و گفت چرا دیروز مشقهاشون رو که می دیدید ...پسرمن رو دعوا کردید اما
بغل دستیش رو هیچی بهش نگفتید....خدای من...آخه اینم شد سوال..کلی به حال
اون مادر غبطه خوردم که اینقدر وقت داشته که به این موضوع فکر کنه و
بعدانقدر حوصله ی صدای من رو داشته که زنگ بزنه و موضوعی به این بی ارزشی
رو عنوان کنه ...از خدا خواستم یه روز اون مادر رو بذاره جای من و مواجه
کنه با پلک زدن دانش آموزی که مامانش دیشب تو بیمارستان بوده ..یاخود کشی کرده..مواجه کنه
با پلک زدن دانش آموزی که ...اصلا مامان نداره
حالا قصه ی پلک زدن چند تا از دانش آموزام رو واسش میگم....
دانش آموز یک: وقتی ظهر میره خونه
مامانش با یه ناهار گرم منتظرشه و باباش هم هماهنگ میکنه که همون موقع ها
برسه خونه تا باهم ناهار بخورند ...بعد از ناهار هم استراحت میکنه و بعد
تلویزیون و مامان تمام بعداز ظهرش رو میذاره تا پسرکوچولوش مشقاشو
بنویسه.....
دانش آموز دو: وقتی میره خونه
ناهار حاضره ..باباهم هست..ولی مامان نمیاد ناهار..چون باید مراقب داداش
عقب افتاده ش باشه که تازه از مدرسه استثنایی اومده و سررسید داروش رسیده و
اگه یکمی داروش دیر بشه رفتارهای غیرعادی داره .......
دانش آموز سه : ظهر نمیره خونه
..میره خونه مادر بزرگش...چون باباش ماموریته و مامانش هم امروز تا ساعت ۱۲
شب توی مطبه ...مادر بزرگ هم بعد از ظهر ختم قرآن داره ......
دانش آموز چهار: توی راه خیلی تند
میره تا نامه ی باباش رو که گذاشته زیر برف پاک کن ماشین مامانش رو قبل از
مامانش بخونه ...بابا و مامان فکر می کنن که اون نمی تونه بخونه ...اما
اون دیگه بزرگ شده .کلاس اوله خیلی هم باهوشه ..نامه ی دیروز رو آورده مدرسه و با دوستاش خونده که توش نوشته بوده :
لطفا هرچه سریعتر تکلیف من رو روشن کن....وگرنه من تکلیف تورو روشن میکنم.و
دانش آموز پنج:وقتی میره خونه
...مامان نیست ...باباهم نیست..اما غذا حاضره ...خاله غذا پخته ..آخه مامان
بیمارستانه تا بچه کوچولو به دنیا بیاره ...
دانش آموز شش:همه چیز مهیای درس خوندن و مشق نوشتنه
...اما یه چیزی گیر داره ...دانش آموزم پارسال تصادف کرده و یک ماه توی کما
بوده ...و الان ذهنش مطالب رو زیاد نگه نمیداره ...
..دانش آموز هفت: بابا و مامان هستند..ناهار هم هست..اما مامان افسرده است...خواهر بزرگتر چند ماه قبل در اثر سرطان فوت کرده و حالا.....
....دانش آموز هشت
.......دانش آموز نه
منم دلم میخواد که شاگردام همه دفترهای تکلیفشون عالی عالی باشه ...منم دلم میخواد به همشون سخت بگیرم ..منم دلم میخواد سختگیری کنم ..منم دلم میخواد با همه یکجور رفتار کنم ...
اما با پلک زدنهاشون چه کنم؟