و باز هم محمدامین

دیکته پای تابلو یکی از رایج ترین انواع املای آموزشی در کلاس اول است.هم ارزشیابی هم آموزش. هم هم سال سنجی و هم.....

امروز من مشغول این کار بودم. جمله ها را یک به یک می خواندم و بچه ها می نوشتند:

خورشید زیبا زمین را روشن کرد.

گنجشک از زمین دانه بر می دارد.

کودکان جهان جنگ را دوست ندارند.

فرزانه  و فرشته آدم برفی درست می کنند.

امید با پدرش به اهواز رفت.................

محمد امین مطابق معمول بدون اجازه گرفتن، بدون رعایت نظم کلاس سریع خودش را به میز من رساند .

خانم من این جمله را دوست ندارم .

و من در هیبت معلمی:چیه؟باز چه بهانه ای داری؟دستت درد می کنه؟پات درد میکنه؟سرت می سوزه؟دلت ضعف میره؟باز حال نوشتن نداری؟

محمد امین:خانم اجازه!نه اتفاقا این بار جمله ی من از جمله ی شما طولانی تره!

من:خب بگو!

محمد امین:خانم!میشه بنویسیم امید با پدر و مادرش به اهواز رفت؟آخه بدون مامان که خوش نمی گذره....



وقتی اشکال از آموزگار است!!!!


وقتی اشکال از آموزگار است!!!

برگه های توی کیفم مرتبا من را صدا می کنند تا تصحیحشان کنم . در میان کارهای عصر روز چهارشنبه ، بالاخره زمان فراغتی می یابم تا آزمون مداد کاغذی روز سه شنبه را تصحیح کنم . نتایج آزمونها معمولا قابل پیش بینی هستند. اشکالات آموزشی، اشکالات دقّت و اشکالات دیگر...

کشیدن یک جدول تجزیه تحلیل برای آزمونهای مداد کاغذی کار زیاد سختی نیست. کافیست در سمت راست برگه اسم دانش آموزان ودر بالای برگه شماره ی سوالات یا انتظارات را درج کنیم و با ضربدر مشخص کنیم کدام دانش آموز کدام سوال را به اشتباه پاسخ داده است . و در نهایت کدام دانش آموز خطای بیشتری داشته است. قرار نیست به کسی نمره بدهیم اما به سادگی ضعیفترین دانش آموز و قویترین دانش آموز خودشان را معرفی می کنند. بعد نوبت  به ارزیابی سوالات می رسد. کدام سوال درصد خطای کمتری داشته و کدام مورد نیاز به تمرین و تکرار بیشتری دارد......

برگه ها را بیرون می آورم و با سرعتی مثال زدنی به تصحیح برگه ها می پردازم . دوست ندارم قبل از تمام شدن برگه ها کاری برایم پیش بیاید..


ادامه نوشته

جای من کجاست؟


مسابقه ی شناسایی وبلاگهای فعال معلمان


آموزگاران وبلاگ نویس بخوانند:

مسابقه بزرگ رشد آموزش ابتدایی

برای شناسایی وبلاگهای فعال آموزشی آموزگاران



....

ادامه نوشته

جالبه نه؟

چرا وقتی توی google image  عدد 241543903 را سرچ می کنیم ، عکس کسانی میاد که سرشون توی یخچاله؟

باورتون نمیشه ؟ یکبار امتحان کنید!!!!

فقط اگه فهمیدید به من هم دلیلشو بگید....

مرتضی

مثل تمام صبح های شنبه ...سلام ..بچه ها برپا می کنند. لباسهایشان امروز تمیز تمیز است . ناخن هایشان گرفته و موهای نازشان به خاطر شامپوهای دیشب برق می زند. محمد حسین هر وقت حمام می کند لبهایش خشکه می زند و با همان لبهای خشکیده به من سلام می کند. دلم برای دیدنشان لک زده بود...

باید بیست و چهار بار تمرکز کنم تا مطمئن شوم همه سرحالند. صبح شنبه ..سرحالی شرط اول شروع یک کلاس درس است. حضور و غیاب می کنم . علی ...حاضر...امید...حاضر...شاهین ...حاضر...سالار ...حاضر...مرتضی...حاضر...

مرتضی حاضر است . ولی چرا کمی کسل است؟ نگاهش می کنم و در ذهنم می کارم که مرتضی ..غایب!

مرتضی نمی خندد. سرمیزش می روم . نگاهی عمیق تر...مرتضی دندانش را گرفته است . مرتضی جان! دندانت چی شده؟دندان مرتضی ورم بسیار شدیدی دارد و صورت مرتضی به طرف چپ کشیده می شود. کودکم حتی یک مرتبه نمی تواندلبخند بزند. عمیقا درد می کشد. مرتضی جان با این دندان نباید به مدرسه می آمدی..مرتضی یک کلمه هم جواب نمی دهد....نمی تواند جواب بدهد...

-        مهران ! با مرتضی به دفتر بروید و از معاون خواهش کنید تا با منزل مرتضی تماس بگیرد تا بیایند او را به دکتر ببرند....بچه ام دارد درد می کشد...

مرتضی از صندلی کنده می شود: نه خانم! می توانم تحمل کنم . مگر امروز خ را درس نمی دهید! من نبایدعقب بمانم...

تعجب می کنم ! مرتضی ..مطمئنی حالت خوب است؟

-        بله خانم! لطفا به خانه زنگ نزنید....

ادامه نوشته


گاهی بهترین کاری که میشه کرد نه فکره

 نه خیال نه تعجب نه ناله و نه زاری فقط

باید یه نفس عمیق کشید و

ایمان داشت که بالاخره

 همه چیز اون جوری که باید درست میشه......

برای آرامش این روزهایم نیازمند

دعای شما هستم

پشت این پلکها که می بندی داستانهای عجیبی داری


تاحالا به چشم های بچه ها دقت کردید؟ اونم بچه های کلاس اولی؟یه نفر می گفت : من فقط چشم درشت ها رو دوست دارم .....تازه باید مشکی هم باشه ...اما من....

یکی از همکارام گفت: سلیقه ت خیلی هم خوب نیست ..... بعضی بچه ها رو خیلی دوست داری که زیاد هم قشنگ نیستند....ولی من دوستشون دارم ...رضا رو ...میلاد رو .... حسین رو....مهدی حبیبی رو .... سورنا رو .......سهیل رو.... اصلا مگه می تونم بگم دوستشون ندارم ؟همشون رو حتی اگه داوود باشه و نقص به اون واضحی توی چهره ی معصومش

همشون قشنگند ...همشون معصومند... ...وقتی معصومانه دروغ میگن ...یا یواشکی خوراکی میخورند...یا موشک درست می کنند. اما بیشتر از هر چیزی پلک زدنشون رو دوست دارم ....تا حالا به پلک زدن بچه ها دقت کردید؟ بچه ها وقتی پلک می زنند همه چیزشون مشخصه...اگه دروغ بگن..یا اگه رنجی پشت این پلکها نهفته باشه.... آخه بچه ها به نسبت بزرگترها چشماشون درشتتره و آینه ای تر....

اما چرا این مطلب رو نوشتم؟

دیروز مامان یکی از بچه ها زنگ زد... و گفت چرا دیروز مشقهاشون رو که می دیدید ...پسرمن رو دعوا کردید اما بغل دستیش رو هیچی بهش نگفتید....خدای من...آخه اینم شد سوال..کلی به حال اون مادر غبطه خوردم که اینقدر وقت داشته که به این موضوع فکر کنه و بعدانقدر حوصله ی صدای من رو داشته که زنگ بزنه و موضوعی به این بی ارزشی رو عنوان کنه ...از خدا خواستم یه روز اون مادر رو بذاره جای من و مواجه کنه با پلک زدن دانش آموزی که مامانش دیشب تو بیمارستان بوده ..یاخود کشی کرده..مواجه کنه با پلک زدن دانش آموزی که ...اصلا مامان نداره

حالا قصه ی پلک زدن چند تا از دانش آموزام رو واسش میگم....

دانش آموز یک: وقتی ظهر میره خونه مامانش با یه ناهار گرم منتظرشه و باباش هم هماهنگ میکنه که همون موقع ها برسه خونه تا باهم ناهار بخورند ...بعد از ناهار هم استراحت میکنه و بعد تلویزیون و مامان تمام بعداز ظهرش رو میذاره تا پسرکوچولوش مشقاشو بنویسه.....

دانش آموز دو: وقتی میره خونه ناهار حاضره ..باباهم هست..ولی مامان نمیاد ناهار..چون باید مراقب داداش عقب افتاده ش باشه که تازه از مدرسه استثنایی اومده و سررسید داروش رسیده و اگه یکمی داروش دیر بشه رفتارهای غیرعادی داره .......

دانش آموز سه : ظهر نمیره خونه ..میره خونه مادر بزرگش...چون باباش ماموریته و مامانش هم امروز تا ساعت ۱۲ شب توی مطبه ...مادر بزرگ هم بعد از ظهر ختم قرآن داره ......

دانش آموز چهار: توی راه خیلی تند میره تا نامه ی باباش رو که گذاشته زیر برف پاک کن ماشین مامانش رو قبل از مامانش بخونه ...بابا و مامان فکر می کنن که اون نمی تونه بخونه ...اما اون دیگه بزرگ شده .کلاس اوله خیلی هم باهوشه ..نامه ی دیروز رو آورده مدرسه و با دوستاش خونده که توش نوشته بوده : لطفا هرچه سریعتر تکلیف من رو روشن کن....وگرنه من تکلیف تورو روشن میکنم.و

دانش آموز پنج:وقتی میره خونه ...مامان نیست ...باباهم نیست..اما غذا حاضره ...خاله غذا پخته ..آخه مامان بیمارستانه تا بچه کوچولو به دنیا بیاره ...

دانش آموز شش:همه چیز مهیای درس خوندن و مشق نوشتنه ...اما یه چیزی گیر داره ...دانش آموزم پارسال تصادف کرده و یک ماه توی کما بوده ...و الان ذهنش مطالب رو زیاد نگه نمیداره ...

..دانش آموز هفت: بابا و مامان هستند..ناهار هم هست..اما مامان افسرده است...خواهر بزرگتر چند ماه قبل در اثر سرطان فوت کرده و حالا.....

....دانش آموز هشت

.......دانش آموز نه

منم دلم میخواد که شاگردام همه دفترهای تکلیفشون عالی عالی باشه ...منم دلم میخواد به همشون سخت بگیرم ..منم دلم میخواد سختگیری کنم ..منم دلم میخواد با همه یکجور رفتار کنم ...

اما با پلک زدنهاشون چه کنم؟

برای تعجیل در ظهور فرجش

سختی کار برای معلمان کلاس اول

امروز روز خوبی است. از صبح این جمله را چندین بار تکرار کرده ام. تا شاید بتوانم کسالت ناشی از کم خوابی دیشب را از خودم دور نگه دارم. درمسیر تصمیم می گیرم خانمی را با خودم همراه کنم تا تنهایی زیاد  اذیتم نکند. و به اجبار هم که شده جلوی خمیازه هایم را بگیرم. خانمی تقریبا هم سن خودم جلوی ایستگاه اتوبوس دانشگاه ایستاده است. برایش بوق می زنم تا سوار شود. با شک به من نزدیک می شود. و وقتی مسیرم را به او می گویم با خوش حالی سوار می شود.به رسم ادب سلام علیکی رد و بدل می شود و از صمیم قلب  از خدا می خواهم که این خانم موجی از انرژی های مثبت را به سمت من سرازیر کند. شغلش را که می پرسم می گوید که در دانشکده ی معماری ، دفتر دار است. و او شغل من را می پرسد و من می گویم معلم هستم..لبخند می زند. می گویم معلم دبستان هستم. خنده اش کم رنگ تر می شود. می گویم معلم کلاس اول دبستان هستم ..چشمهایش گرد می شود. به گمانم در صورت من به دنبال چین و چروک می گردد.می گویم معلم کلاس اول دبستان پسرانه هستم..دیگر نمی توانم نگاهش کنم.. اگریک آدم فضایی چهار چشم دیده بود ، قیافه اش همین شکلی بود.

ادامه نوشته