آفرین به ما

سلام 

پسر کوچولوی من توی اتاق نشسته است و می خواند:

in my bed room in my house i have a cow on my ,, it mow mow 

چند وقتی است این شعر را زمزمه می کند.مربوط به کلاس زبانش است . شعرهای کلاس زبان را خیلی دوست دارد و با اصرار سی دی ان را چندین بار در کامپیوتر مرور می کند. از بعضی از واژه هایی که در نوار گفته می شود ، سر در نمی آورد ولی کلا از بالا و پایین رفتن نت ها خوشش می آید.

کتاب کار زبانش هم خیلی جالب است . یک کتاب کامل برای اموزش حروف و چند کلمه . با چند صد بازی در یک کتاب کوچک. وصل کردنی ، رنگ امیزی و .. 

هیچ کدام از این ها را معلمش تهیه نکرده است .این یک بسته آموزشی کوچک بوده است .که به قیمت 7 هزار تومان تهیه کردیم. یک سی دی ، دو کتاب و یک دفتر .فقط هفت هزار تومان.بهای این همه شعر و بازی و ...و این همه برنامه ریزی برای اموزش یک زبان خارجی! و این در حالی است که این تنها یکی از بسته های موجود در بازار است . پسرکوچولوی من کتابهای دیگر را هم خودش از کتابخانه موسسه زبانش امانت می گیرد و در خانه می خواند.

حالا بسته آموزشی کلاس اول دبستان و آموزش رسمی خودمان را بررسی می کنم:

در قسمتهایی از کتابهایمان شعرهایی هست.که همه با موضوعات یکسان هستند.شعر کتاب فارسی ،تفاوت چندانی با شعر کتاب قرآن ندارد.و دربقیه کتابها هم خبری از شعر و هم خوانی و ..نیست. در کتاب قرآن دو صفحه رنگ آمیزی در کمال بی سلیقگی و بی برنامگی گنجانده شده است .(حتما ببینید) در کتاب ریاضی هیچ هم خوانی برای آموزش اعداد نیست. انتقاد هم که میکنی می گویند: خود معلم تهیه کند.یعنی معلم باید درکنار هنر معلمی ، موسیقی دان ، استدیو ضبط و ...بهم باشد.بعلاوه دست به شعرهای سنتی هم که می بریم (وقتی واژه هایی سنتی در آن است خانواده ها شاکی می شوند ) بماند..

کتاب بنویسیم که دیگر حکایت نگفتنی دارد. اول که صفحاتش بد چسب شده اند، منگنه کنی دیگر تا انتها باز نمی شود. فنر بزنی پاره می شود. من نمیدانم چه اصراری داریم در هر درس هشت یا نه کلمه آموزش بدهیم ؟ باور کنید بدترین کلمه کتاب کلاس اول : سبد برادر و دندان هستند. که ای کاش سونامی بیاید و این سرمشق ها را با خود ببرد.

حالا باز ادامه دارد: جمله سازی هایمان هم حکایت است . یک صفحه دو خط جمله سازی برای تصویر که بسیار نا مرتب است .خطوط نزدیک است و .. سه صفحه بعد جمله سازی با تصاویر که فاصله شان خیلی زیاد است .چهار صفحه قبل جمله سازی با کلمات و ...

خیلی حکایت است . ما توی کتاب بنویسیممان حتی یک جا با حروف شکل نمی سازیم . یا حروف را از میان خطوط درهم برهم کشف نمی کنیم. حتی یکی از حروف کتاب ما خودش را شکل حیوان در نیاورده است تا برای بچه ها جداب باشد. خب شاید دلیلش این است که ما خیلی جدی هستیم! جدی ! 

جای خالی شعرها، سرودها هم خوانی ها چقدر خالیست. جای خالی صفحات رنگ آمیزی .بازی هجای کلمات و نت های موسیقی ، وصل کردنی های عزیز و ..

واقعا ..این اروپایی های غیرمتمدن برای آموزش زبانشان چه قدر سرسری کار می کنند ، ما برای آموزش زبانمان چقدر جدی هستیم!آفرین به ما 

ناآرام تر ازهمیشه

ناآرام تر از همیشه ام .

مثل زمانی که یک کودک بیش فعال در کلاسم مجبور به روخوانی یک متن ملال انگیز می شود.

مثل زمانی که یک دانش آموز مضطرب ، ترس آمدن یا نیامدن سرویسش را دارد.

مثل زمانی که یکی از بچه های کلاسم توسط یک کلاس ششمی تهدید شده باشد.

نا آرامم 

صبور نیستم.قلبم آکنده از ناآرامی است .سنگی در دریاچه آرام کارم انداخته شده است .

اما پسرانم 

دلشوره نداشته باشید.معلم تنها انگیزه اش پایانی همراه با سرفرازی برای شماست.پس شما همین طور پرتلاطم باشید

هدف از تالیف کتاب قرآن چیست؟

من از گفتن این حرف نمی ترسم ! این یک واقعیت است . از تمام معلمان بپرسید.

مادر حسابی عصبانی است . محمد حسن بغض کرده است . سنگین و آرام و اشک آلود به گوشه ای دیگر از اتاق می خزد. 

خواهر کوچک محمد حسن ، به طرف او می رود. محمد حسن او را به گوشه ای پرت می کند.مادر بهانه جدیدی پیدا می کند: به جای این که برای این بچه رییس بازی در بیاری ، یکم توی کلاس حواست رو جمع کن . ماشالله هشت سالت شده . فقط شدی توقع ! هرچی گوشه کنار خیابون می بینی فوری می خوای! فکر کردی چهارتا خیلی خوب توی کارنامه ات گذاشتند، می تونند ما رو گول بزنند؟ اصل کار قرآنه که نمی تونی بخونی .اون از پارسالت که سر خوندن نوشتن انقدر اذیت کردی و این هم از امسالت و این وضع قرآن خوندنت. خب من اگه میگم بخون به خاطر خودته که پس فردا مثل پدرت کارگر مردم نباشی ....

محمد حسن ، به حرفهای مادر گوش نمی کند.او به خواهر کوچولویش نگاه میکند که از صدای مادر ،ساکت و بهت زده شده است . مادر از بی توجهی محمد حسن دوباره آتش می گیرد.کتاب را به گوشه ای پرت می کند و با کف دست مجکم به بازوی محمد حسن می کوبد.محمد حسن دیگر تاب بغض را ندارد. گریه اش می گیرد و میگوید:تو به جهنم میری . چون کتاب قرآن رو پرت کردی. مادر جا میخورد. کتاب را برمیدارد و می گوید: تو باعث شدی . بعلاوه تو نمی توانی کتاب قرآنت را بخوانی . پس تو به جهنم میروی. 

محمدحسن از جهنم می ترسد.اما زود یادش می رود که قرار بوده به جهنم برود.مادر گفتگو را ادامه نمی دهد. و به آشپزخانه میرود.

شب بابای محمد حسن به خانه می آید و با ورودش داستان از سرگرفته می شود. مادر کتاب قرآن را جلوی بابا می گذارد و می گوید:بیا ! این تحویل بگیر شاخ شمشادت رو . مثلا کلاس دومه .ببین کدوم یکی از متن های کتاب قرآن رو می تونه بخونه.

بابا هفت کلاس بیشتر سواد ندارد.کتاب قرآن را باز می کند. متن کتاب به نظرش سخت می آید. محمد حسن باز مضطرب می شود. از طرفی فکر جهنم ، و از طرفی می داند که عصبانیت پدر مثل عصبانیت مادر به یک اخم و یک کشیده ختم نمی شود.بابا اما کم حوصله تر است . می گوید : فردا برو مدرسه از معلمش بپرس چرا به بچه ها یاد نداده است .

دنیا بر سر پسر کوچک خراب می شود....

صبح قبل از بیدار شدن محمد حسن ، مادر حاضر است . با هم به مدرسه می روند . محمد حسن احساس می کند کیفش از همیشه سنگین تر است . همراهان هرروزه ی محمد حسن با دیدن صورت بر افروخته مادر محمد حسن ، جرات نمی کنند به او نزدیک شوند..

معلم ، سعی میکند مادر را آرام کند.ولی مادر تنها تظاهر به آرام بودن می کند. معلم می داند که تعداد زیادی از شاگردانش با روخوانی متون کتاب قرآن مشکل دارند. متون ریز است و بچه ها هنوز تسلط کافی به نوشته ها ندارند.آنها حتی هنوز برای تند خوانی و روان خوانی متون کتاب فارسی که معنی آن را به خوبی می فهمند ، نیاز به کمک و صبوری دارند.معلم می داند که در کلاسش تنها سه یا چهار نفر میتوانند به سادگی متون کتاب قرآن را بخوانند.معلم می داند که بچه ها داستان هاو آموزه های کتاب قران را دوست دارند و حتی رعایت میکنند.اما ...معلم حرف های مادر را قبل از خودش می داند.او تمام قوانین رادر تدریس کتاب قرآن رعایت می کند.اما نمی تواند قدرت چشم یک کودک هشت ساله را عوض کند.معلم سعی می کند مادر را آرام کند.اما چه کسی معلم را آرام خواهد کرد؟

هیچی مثل وبلاگ نمیشه

بازم سلام به وبلاگ عزیز تنهام 

فضای مجازی و گوشی بد جوری من رو از وبلاگم دور کرده .

ولی اخرش این وبلاگ مثل ایوون خونه مادربزرگ می مونه ، عزیزه